زلزله
پسرم امروز بعد از چند روز که آرامش نسبی به شهرمون برگشته اومدم وبلاگت رو بخونم و اگه تونستم خاطرات فراموش شده رو ثبت کنم تا غبار زمان بر روی آن ننشیند و به باد فراموشی سپرده نشود آری از آرامش حرف می زنم آرامش موقتی ... آروین کوچولوی نازم دارم از زلزله ای حرف می زنم که روز 21 مرداد به یک باره خیلی چیزها رو به هم ریخت . پسرکم ما تازه از خونه ماماجون اینا برگشته بودیم و من داشتم برات آب پرتقال می گرفتم و باهات شعر می خوندم که یهو یه صدای غرشی از زمین بلند شد و من هراسان تو رو تو بغلم گرفتم و گفتم یا حسین ... در عرض چند صدم ثانیه همه چیز شروع کرد به لرزیدن همه وسایل خونه می لرزید شیشه ها با صدای بلند می لرزیدند و لوستر رو سقف خونه تاب با...
نویسنده :
لیلا و علی
15:03






